تبلیغات
گالری - آخرین قصه !
چهارشنبه 30 بهمن 1387

آخرین قصه !

• نوع مطلب: شعرهای عاشقانه ،
• نوشته شده توسط: حسین .......

 

 

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»

جداییمان هیچ کدام از تشریفاتِ آشناییمان را نداشت. فقط تو رفتی و من سعی

کردم سنگدل باشم !

یك بار خواب دیدن تو... به تمام عمر می‌ارزد پس نگو... نگو که رویای دور از

دسترس، خوش نیست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است،

ولی دل دریایست... تاب و توانش بیش از اینهاست. دوستت دارم و تاوان آن

 هرچه باشد، باشد... . 


یادگاری یادت نره()